معين الدين محمد زمچى اسفزارى
373
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
كه با او بودند از هزار كمتر مانده بود « 1 » [ ديگر همه مرده ، پس گفتند ما را هيچ چاره نيست جز آنكه بزنهار خشنواز رويم و خود را به دو سپاريم شايد رحم كند و جان ما را ببخشد و الا هرجا كه رويم ما را بگيرد ] ، پس فيروز رسولى بخشنواز فرستاد و از گناه خود اظهار ندامت و خجالت كرده عذر خواست ، « 2 » و خشنواز بعد از ملامت بسيار « 3 » و شرح حقوق و رعايتهاى سابقهء خود نسبت بفيروز گفت او را خداى تعالى گرفته است كه حق نيكوئيهاى من نشناخته ، و آن مردى كه شما را « 4 » بدان بيابان برده و سرگردان ساخته من نمى « 5 » شناسم « 6 » و احوال او را از شما ميشنوم او فرشتهء بوده « 7 » است بدان صورت كه شما را راه هلاك نموده ، امروز چون مكافات خود « 8 » از حق تعالى يافتيد ، و عذر ميخواهيد « 9 » از شما عفو كردم ، و زينهار دادم ، اگر فيروز با من عهدى كند كه ديگر بجنگ من قصد نكند ، و سپاه بديار من نفرستد ، و « 10 » هيچ دشمن مرا يارى نكند ، او را بملك او باز فرستم ، « 11 » و بجاى فرزند خود دانم ، پس طعام و هديهء بسيار و فرش و اوانى بىشمار و ستور و اسباب معاش پيش فيروز فرستاد و گفت همانجا « 12 » باشد تا من بسرحد ديار خود « 13 » فرستم كه منارهء بسازند پس او را بپاى « 14 »
--> ( 1 ) - عبارت : [ ديگر همه مرده پس گفتند . . . و الا هرجا كه رويم ما را بگيرد ] از زيادات مج مىباشد . ( 2 ) - مج : خشنواز . مك : و خشنواز . ( 3 ) - مج : بسيار و شرح حقوق و رعايتهاى . مك : بسيار و رعايتهاى . ( 4 ) - مج : كه شما را بدان بيابان برده و سرگردان . مك : كه شما را سرگردان . ( 5 ) - مج : من نمىشناسم . مك : من شناسم . ( 6 ) - مج : و احوال او از شما ميشنوم . مك : اين عبارت را ندارد . ( 7 ) - مج : بوده است بدان . مك : بوده بدان . ( 8 ) - مج : خود از حق تعالى يافتيد . مك : خود يافتيد . ( 9 ) - مج : ميخواهيد از شما عفو . مك : ميخواهيد عفو . ( 10 ) - مج : و هيچ دشمن . مك : و دشمن . ( 11 ) - مج : فرستم و بجاى فرزند خود دانم پس . مك : فرستم پس . ( 12 ) - مج : گفت همان باشد . مك : گفت همانجا باشد . ( 13 ) - مج : فرستم كه منارهء . مك : خود منارهء . ( 14 ) - مج : بپاى آن مناره . مك : بپاى مناره .